۱۳۸۶ آذر ۱۲, دوشنبه

انسانم آرزوست ...



بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

"مولانا"

لحظه دیدار

این شعر یکی از زیباترین اشعاری است که من تا به حال شنیده ام. روحش شاد....


لحظه دیدار نزدیک است!!

باز من دیوانه ام مستم...

باز می لرزد دلم دستم...

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های نخراشی غفلت گونه ام را تیغ!!؟

های نپریشی صفای زلفکم را دست!!؟

وآبرویم را نریزی دل.

ای نخورده مست ...

لحظه دیدار نزدیک است.

"فریدون مشیری"


۱۳۸۶ آذر ۱۱, یکشنبه

پيامی در راه



روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید



خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

دوره گردی خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم

رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریكی است كهكشانی خواهم دادش

روی پل دختركی بی پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت



هر چه دشنام از لب خواهم برچید

هر چه دیوار از جا خواهم بركند

رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادك ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد



خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری میخكی خواهم كاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر كلاغی را كاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك



آشتی خواهم داد

آشنا خواهم كرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت....

"سهراب سپهری"

مردان بزرگ


این جمله رو امروز یکی از دوستانم برام فرستاد. من که خیلی لذت بردم. شما چطور؟


برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست

سلام به همه دوستان عزیزم. این اولین پست من تو این وبلاگ هست. هدف من از ایجاد این وبلاگ، این هست که شعرها و مطالبی که به نظر من زیباست رو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم لذت ببرید. برای شروع هم شعر بسیار زیبای "باغ بی برگی" اثر بی نظیر استاد اخوان ثالث رو پست کردم. من رو از نظراتتون بی بهره نذارید




آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستینش سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران سرودش باد
جامه اش سولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هرچه در هرجا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز.
(( مهدی اخوان ثالث ))